دخترم دارد وبلاگنویسی را با «پرسش مهر» تمرین میکند. یادداشتهایش را که میخوانم، مدام روزهای اول تولدش یادم میآید و از خودم میپرسم کی آن صورت سرخ و کوچک چند روزگی به اینجا رسید که میتواند اینقدر خوب از خودش، آرزوهایش و خیلی چیزهای دیگر بنویسد؟ و باز از خودم میپرسم اصلا چه معجزهای بزرگتر از نوشتن هست؟
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشهها (در جعبههای خاک)
یک روز میتوانست
همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست...
محمدرضا شفیعی کدکنی
گرچه این می را دوصد مستی بود
نیست را سرمایهی هستی بود...
عمان سامانی
تویی آنکه بر یک قرار ایستی...
نظامی
خواهرم برایم نوشت: «کاش همون کلاساولی شیفت صبح بودم با روپوش و مقنعهی رنگی که کولهپشتیشُ بغل میکنه و به خانوم معلمش میگه خاله». گریهام گرفت.
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم...
سعدی
جایی خواندم «متخصص اونی نیست که جواب همهی سوالا رو میدونه، اونیه که میدونه جواب سوال رو از کجا میشه پیدا کرد».